مرگ را صرف کنیم
-
تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 17:11
با این همه ادعا، آیا جرئت مُردن داریم؟ خبر جنگ و تهدید و مرگ و زلزله که میآید توی دلم چیزی میلرزد؛ وقت مُردن من کی میرسد؟ نمیدانم و در تئوری اصلاً برایم مهم نیست ولی در عمل چطور؟ هیچکس نمیداند. هیچکس نمیداند مواجههاش با مرگ در لحظهی اتفاق افتادنش چطور خواهد بود. ادعا میکنیم نمیترسیم ولی ته دلمان چیز...
A dream lifestyle
-
تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 17:11
سه کلمه: موزیک، رمان، چای. و تمام
پنجرهها روشن است، روز است
-
تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 17:11
گفت: «مثلاً این بانوییست که بافتی تیره پوشیده و شال خاکستری تیرهای سرش کرده و عینک میزند. او ده سال است که لبخند نزده.» با خودم فکر میکنم؛ چند سالم است؟ چند سال است که لبخند نزدهام؟ خندهام میگیرد. به بغل دستیام میگویم «ده سال است که نخندیدهام.» و خندهام میگیرد.
روز بر انحنای تند شرارت افول میکند
-
تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 17:11
میخواستم بنویسم «یلدا» و از عشق و آرامش حرف بزنم ولی قرار نیست سر خودم را شیره بمالم. همانطور که قرار نبود اینچنین بیمحابا بیگانهترین باشم با خودم و دنیای بیرون از خودم. احساس میکنم مثل این وطن که سنت را به زور چادر کشیدن از سرش از آن زدودند، «من» هم از خودم زدودهشدم. مثل شعری که از وسط نخوانیآش، مث...
In peace and silence
-
تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 17:11
باران بارید و من متولد شدم و بیست و دومین سال زندگیام گذشت تا از این پس خوشیمن باشد لحظههایم به حرمت خانوادهام، عشق، رفاقت، قلم و به حرمت زیبایی بینظیر کلمه.
We bleed the same
-
تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 17:11
همیشه به تو فکر میکنم تنهاییات در من است در هم شکستنات در من است نگاهت و لبخندت در من است شکنجهات بر کمر من شکسته است و عشقات مثل خون در رگهای یک الههی تازهزمینیشده میجوشد در من.
آزمون تلخ زنده به گوری
-
تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 17:11
گفتم بنویسم در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح را... ولی نه؛ این آشوب درون من، آتشیست که حالا از زیر خاکستر زبانه کشیده. مثل او که موسی را خواند و کوهها از هم پاشیده شدند، من رنج را فرا میخوانم. پ.ن: دارم حافظهام را از دست میدهم.
But now the rains weep o'er your hall
-
تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 17:11
صدای خاک را می شنوی؟ بوی سرمای خاکی که زیر آن چالَت می کنم احساس کن. تو را می کُشد این گناه؛ مثل جام زهری که یک زن به پادشاه منفورش می نوشاند، مثل سوختن مسیر تنفست، مثل لخته شدن خون جداره ی رگ هایت، مثل ماهیچه های گلویت که دیگر تکان نمی خورند که مجال نفس کشیدنت را بدهند، مثل خونی که از سوراخ های دما...
پایان نود و شش؛ جدیّت
-
تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 17:11
از یک جایی به بعد همه چیز تغییر می کند. انسان یاد می گیرد زندگی کند؛ یاد می گیرد شوریدگی و جنون نوجوانی حقیقت نبوده است. ولی زمان می برد این را باور کنیم که زندگی جدی ارزش زیستن دارد. عشق در این محدوده از جدیت اتفاق می افتد، هدف در همین محدوده تعریف می شود و انسان در همین محدوده است که آزادی را تجرب...
تو بخوان مَرد...
-
تاریخ: 1397/1/19 ساعت: 17:11
از سال هشتاد که آمدیم توی این خانه و این محل، هر سحر صدای مردی توی کوچه میپیچید که اذانگویان میرفت سمت مسجد سر کوچه. از وقتی زیبایی شب را فهمیدم و شدم یکی از شببیدارهای جهان، دلواپس صدای پیرمرد بودهام. وقتی دانشگاه قبول شدم و رفتم، هر بار برمیگشتم خانه و تا صبح بیدار میماندم، منتظر شنیدن صدایش بودم....
In the early morning light
-
تاریخ: 1396/6/20 ساعت: 17:59
من او را خیلی وقت پیش دیده بودم. وقتی برای اولین بار چشم هایم را باز کرده بودم و نگاه مادرم روح دمید در تنم، او را دیده بودم. و درست زمانی که پدرم در آغوشم کشید و چشم هایش پر از اشک و شد زندگی اش را کرد تنه ی درختی که روی بالاترین و زیباترین شاخه اش لانه ی من را بسازد، من... او را دیده بودم و آن قدر...
و اینک در آستانه
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 13:45
آغاز تحول زندگی را آدمی با سرانگشتان عشق لمس می کند. سرنوشت مُهر می کوبد بر پیشانی، و این تولد یک اتفاق است. پ.ن: و به راه اندیشیدن/ یأس را رج می زند.
به حریقم بکش!
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 6:23
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
To the rising sun
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:30
رد شدم. از کوچه ای که داشتند در آن پیردختری را به قصد کشت می زدند رد شدم. دم صبح بود، گربه ها گوش خیابان را کر می کردند و من توی یک خیابان فرعی از کنار کوچه ای که در آن پیردختری را به قصد کشت می زدند، رد شدم. ترسیده بودم. و صدای جیغ پیردختر گوشم را کر می کرد. رد شدم و صدای جیغ مثل آخرین کورسوی امید ...
برای نرفتن و این عجز و پرهای گُر گرفته
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:30
سهراب نوشته بود و من باز می خوانم؛ وقت آن است که برخیزم بروم روی تنهایی خود نقش مرغی بکشم
برای قداست مرداد و شاید زخم های جا مانده
-
تاریخ: 1396/5/15 ساعت: 0:30
من هنوز کنج خانه نشسته ام و به مرگ فکر می کنم. پشت پنجره دنیا به دنبال دُمش دور خودش می چرخد. من دنیا را نگشته ام. من تمام دنیا را نگشته ام و هنوز ذهنم را تصاویر انتنزاعی و ایده آل پر می کنند. جاده، آسمان صاف کویر، رأس الجدی، کمربند لعنتی راه شیری دور سرم و تمام ترک های زمین روی تنم. زمان هم مثل یک
SAD
-
تاریخ: 1396/5/15 ساعت: 0:30
یادمه یه استادی که یه روز از چشمم افتاد، گفت درخت توی طوفان می شکنه، گاهی آدم باید دست از سینه سپر کردن بکشه و مثل یه شاخه ی سبز کمرشو خم کنه تا طوفان بگذره. درسته دیگه دوستش ندارم ولی حرفش درست بود. من هم تصمیم گرفتم امسال شاخه ی سبز باشم و سخت نگیرم تا بگذره... . حالم بهتره چون آرومم. چون آروم گرف...
دیدی چکید آبان؟ دیدی ماشه نکشید تیر؟ دیدی گرد و خاک پشت سرت کورت کرد؟
-
تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 10:35
رسمه که توی تیر و مرداد هر سال یه بار بارون پاییزی بیاد. می گن بالای سر تو رو غبار گرفته، از چشمات اشک میاد، نفست گرفته، آبی نمی بینی، خاکستری نمی بینی، قطره ها رو نمی شنوی، سایه ات سنگین شده مث صدات. من اما زیر بارونم، باد جیگرمو خنک می کنه، دنیام وسط تابستون دست از جفای داغش برداشته. پ.ن: یه نفس ب...
برای ترس، مه، سقوط و زندگی های جامانده
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 15:07
با خودم فکر کردم دیگر می توانم عکست را قاب کنم و به دیوار بزنم. یا مثل عکس آدم های دیگری که نیستند لای یک دفتری کتابی چیزی قایم کنم. انگار این سنت شخصی من شده. هرکس نباشد یک جایی عکسش را نگه می دارم. اما بعد فکر کردم که به من ارتباطی ندارد. نگه داشتن عکس تو را می گویم. فکر می کنم که این خاصیت مرگ ا
he holds the gun
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 15:07
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">