خرید بک لینک
با این همه ادعا، آیا جرئت مُردن داریم؟ خبر جنگ و تهدید و مرگ و زلزله که میآید توی دلم چیزی میلرزد؛ وقت مُردن من کی میرسد؟ نمیدانم و در تئوری اصلاً برایم مهم نیست ولی در عمل چطور؟ هیچکس نمیداند. هیچکس نمیداند مواجههاش با مرگ در لحظهی اتفاق افتادنش چطور خواهد بود. ادعا میکنیم نمیترسیم ولی ته دلمان چیزی میلرزد. آیا اصلاً تجربهی [نسبتاً] کاملی از زندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 17:11

سه کلمه: موزیک، رمان، چای.

و تمام

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 17:11

گفت: «مثلاً این بانوییست که بافتی تیره پوشیده و شال خاکستری تیرهای سرش کرده و عینک میزند. او ده سال است که لبخند نزده.»

با خودم فکر میکنم؛ چند سالم است؟ چند سال است که لبخند نزدهام؟ خندهام میگیرد. به بغل دستیام میگویم «ده سال است که نخندیدهام.» و خندهام میگیرد.


برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 17:11

میخواستم بنویسم «یلدا» و از عشق و آرامش حرف بزنم ولی قرار نیست سر خودم را شیره بمالم. همانطور که قرار نبود اینچنین بیمحابا بیگانهترین باشم با خودم و دنیای بیرون از خودم. احساس میکنم مثل این وطن که سنت را به زور چادر کشیدن از سرش از آن زدودند، «من» هم از خودم زدودهشدم. مثل شعری که از وسط نخوانیآش، مثل رمانی که پیش از رسیدن به اوج رهایش کنی. شدم مثل شرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 17:11

باران بارید و من متولد شدم و بیست و دومین سال زندگیام گذشت تا از این پس خوشیمن باشد لحظههایم به حرمت خانوادهام، عشق، رفاقت، قلم و به حرمت زیبایی بینظیر کلمه.

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 17:11

همیشه به تو فکر میکنم

تنهاییات در من است

در هم شکستنات در من است

نگاهت و لبخندت

در من است

شکنجهات بر کمر من شکسته است

و عشقات

مثل خون در رگهای یک الههی تازهزمینیشده

میجوشد در من.

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 17:11

گفتم بنویسم در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح را... ولی نه؛ این آشوب درون من، آتشیست که حالا از زیر خاکستر زبانه کشیده. مثل او که موسی را خواند و کوهها از هم پاشیده شدند، من رنج را فرا میخوانم.


پ.ن: دارم حافظهام را از دست میدهم.

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 17:11

صدای خاک را می شنوی؟ بوی سرمای خاکی که زیر آن چالَت می کنم احساس کن. تو را می کُشد این گناه؛ مثل جام زهری که یک زن به پادشاه منفورش می نوشاند، مثل سوختن مسیر تنفست، مثل لخته شدن خون جداره ی رگ هایت، مثل ماهیچه های گلویت که دیگر تکان نمی خورند که مجال نفس کشیدنت را بدهند، مثل خونی که از سوراخ های دماغت بیرون می زند، مثل چشم هایت که کاسه ی خون می شود، مثل صورتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 17:11

از یک جایی به بعد همه چیز تغییر می کند. انسان یاد می گیرد زندگی کند؛ یاد می گیرد شوریدگی و جنون نوجوانی حقیقت نبوده است. ولی زمان می برد این را باور کنیم که زندگی جدی ارزش زیستن دارد. عشق در این محدوده از جدیت اتفاق می افتد، هدف در همین محدوده تعریف می شود و انسان در همین محدوده است که آزادی را تجربه می کند. شاید نباید بنویسم «محدوده»؛ جدیت رانه ای است برای ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 17:11

از سال هشتاد که آمدیم توی این خانه و این محل، هر سحر صدای مردی توی کوچه میپیچید که اذانگویان میرفت سمت مسجد سر کوچه. از وقتی زیبایی شب را فهمیدم و شدم یکی از شببیدارهای جهان، دلواپس صدای پیرمرد بودهام. وقتی دانشگاه قبول شدم و رفتم، هر بار برمیگشتم خانه و تا صبح بیدار میماندم، منتظر شنیدن صدایش بودم. این سحر هم صدایش پیچید توی کوچه. «حی علی الصلاة»اشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 17:11

من او را خیلی وقت پیش دیده بودم. وقتی برای اولین بار چشم هایم را باز کرده بودم و نگاه مادرم روح دمید در تنم، او را دیده بودم. و درست زمانی که پدرم در آغوشم کشید و چشم هایش پر از اشک و شد زندگی اش را کرد تنه ی درختی که روی بالاترین و زیباترین شاخه اش لانه ی من را بسازد، من... او را دیده بودم و آن قدر گریه کرده بودم که همه نگرانم شده بودند. تب من او شده بود. چشم هایش در چشم هایم حلول کرده بود. دست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: دوشنبه 20 شهريور 1396 ساعت: 17:59

آغاز تحول زندگی را آدمی با سرانگشتان عشق لمس می کند.

سرنوشت مُهر می کوبد بر پیشانی، و این تولد یک اتفاق است.

پ.ن: و به راه اندیشیدن/ یأس را رج می زند.

برچسب: آستانه, نویسنده: النا نیکنام تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 13:45

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: حریقم, نویسنده: النا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 6:23

رد شدم. از کوچه ای که داشتند در آن پیردختری را به قصد کشت می زدند رد شدم. دم صبح بود، گربه ها گوش خیابان را کر می کردند و من توی یک خیابان فرعی از کنار کوچه ای که در آن پیردختری را به قصد کشت می زدند، رد شدم. ترسیده بودم. و صدای جیغ پیردختر گوشم را کر می کرد. رد شدم و صدای جیغ مثل آخرین کورسوی امید فروغ دردناکش در خون خفه شد. دویدم. به سرفه افتادم ولی دویدم و تا توانستم دور شدم. هوا روشن شد و گرمای منزجر کننده ی یک تاریخ نحس پهن شد کف خیابان. دویدم و دور شدم تا عمق شب و ماه تا بناگوش آسمان خنده ی معتادش کش می آمد. ایستادم. توی گوشم صدایی زنگ می زد. صدای توی سرم شلیک شد در قفسه ی سینه ام. سینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:30

سهراب نوشته بود و من باز می خوانم؛

وقت آن است که برخیزم بروم

روی تنهایی خود

نقش مرغی بکشم




برچسب: برای,نرفتن,این,عجز,پرهای,گُر,گرفته, نویسنده: النا نیکنام تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:30

صفحه بندی