خرید بک لینک

از سال هشتاد که آمدیم توی این خانه و این محل، هر سحر صدای مردی توی کوچه میپیچید که اذانگویان میرفت سمت مسجد سر کوچه. از وقتی زیبایی شب را فهمیدم و شدم یکی از شببیدارهای جهان، دلواپس صدای پیرمرد بودهام. وقتی دانشگاه قبول شدم و رفتم، هر بار برمیگشتم خانه و تا صبح بیدار میماندم، منتظر شنیدن صدایش بودم. این سحر هم صدایش پیچید توی کوچه. «حی علی الصلاة»اش میرسد دم خانهی ما. هنوز دلواپسم؛ اگر یک سحر صدایش نباشد کوچه توی شب گیر میکند. اگر یک سحر نباشد، چیزی از کودکیام کمتر میشود. مثل نگاه عزیزجون، رنگ ژاکت باباجون، خندههای مادرجون، غریبی آقاجون و قلاببافی عمهام.

پ.ن: چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب... به یاد اخوان :)

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 17:11

صفحه بندی