خرید بک لینک

با این همه ادعا، آیا جرئت مُردن داریم؟

خبر جنگ و تهدید و مرگ و زلزله که میآید توی دلم چیزی میلرزد؛ وقت مُردن من کی میرسد؟ نمیدانم و در تئوری اصلاً برایم مهم نیست ولی در عمل چطور؟ هیچکس نمیداند. هیچکس نمیداند مواجههاش با مرگ در لحظهی اتفاق افتادنش چطور خواهد بود. ادعا میکنیم نمیترسیم ولی ته دلمان چیزی میلرزد. آیا اصلاً تجربهی [نسبتاً] کاملی از زندگی داریم که بخواهیم حس و حال مواجهه با مرگمان را هرلحظه پیشبینی کنیم؟

اخیراً به این نتیجه رسیدهام که این همه فکر کردن به مفاهیم انتزاعی انسان را از عمل باز میدارد. مفهوم مرگ، زندگی، عشق، حال خوب یا بد، آینده، کیفیت آرزوها و هرچیز دیگری که مفهومی کلی را در بر بگیرد و در طول تاریخ هزار مدل تعریف جورواجور برایش ارائه شده باشد همین حالت را ایجاد میکند. هرچند مرگ تفاوت عمدهای با بقیهی مفاهیم دارد و آن برگشت ناپذیر بودن تجربهاش است، بازهم فکر کردن بیش از حد به معنیاش آدم را دچار حالتی غیرطبیعی میکند: افسردگی ناشی از به جواب نرسیدن، رها کردن کل مسئله و جدی نگرفتناش، خودکشی و ... .

نمیدانم دقیقاً باید در این موارد پیچیده چهکار کرد و سؤالم همچنان به قوت خود باقیست:

با این همه ادعا، آیا جرئت مُردن داریم؟

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 17:11

صفحه بندی