خرید بک لینک
رد شدم. از کوچه ای که داشتند در آن پیردختری را به قصد کشت می زدند رد شدم. دم صبح بود، گربه ها گوش خیابان را کر می کردند و من توی یک خیابان فرعی از کنار کوچه ای که در آن پیردختری را به قصد کشت می زدند، رد شدم.

ترسیده بودم. و صدای جیغ پیردختر گوشم را کر می کرد. رد شدم و صدای جیغ مثل آخرین کورسوی امید فروغ دردناکش در خون خفه شد. دویدم. به سرفه افتادم ولی دویدم و تا توانستم دور شدم. هوا روشن شد و گرمای منزجر کننده ی یک تاریخ نحس پهن شد کف خیابان. دویدم و دور شدم تا عمق شب و ماه تا بناگوش آسمان خنده ی معتادش کش می آمد.

ایستادم. توی گوشم صدایی زنگ می زد. صدای توی سرم شلیک شد در قفسه ی سینه ام. سینه خیز راه را گز کردم تا سایه ی یک کاج بلند زرد رنگ و دراز کشیدم.

گلو و سینوس هام پر از بوی خون شد. صدا مثل طنابی تا آسمان کش آمد و حلقه شد دور گردنم.

صدا آرام خفه شد و من یکی شدم با درختی که تنها زمستان قد می کشید.

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:30

صفحه بندی