ترسیده بودم. و صدای جیغ پیردختر گوشم را کر می کرد. رد شدم و صدای جیغ مثل آخرین کورسوی امید فروغ دردناکش در خون خفه شد. دویدم. به سرفه افتادم ولی دویدم و تا توانستم دور شدم. هوا روشن شد و گرمای منزجر کننده ی یک تاریخ نحس پهن شد کف خیابان. دویدم و دور شدم تا عمق شب و ماه تا بناگوش آسمان خنده ی معتادش کش می آمد.
ایستادم. توی گوشم صدایی زنگ می زد. صدای توی سرم شلیک شد در قفسه ی سینه ام. سینه خیز راه را گز کردم تا سایه ی یک کاج بلند زرد رنگ و دراز کشیدم.
گلو و سینوس هام پر از بوی خون شد. صدا مثل طنابی تا آسمان کش آمد و حلقه شد دور گردنم.
صدا آرام خفه شد و من یکی شدم با درختی که تنها زمستان قد می کشید.
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام