خرید بک لینک

با خودم فکر کردم دیگر می توانم عکست را قاب کنم و به دیوار بزنم. یا مثل عکس آدم های دیگری که نیستند لای یک دفتری کتابی چیزی قایم کنم. انگار این سنت شخصی من شده. هرکس نباشد یک جایی عکسش را نگه می دارم. اما بعد فکر کردم که به من ارتباطی ندارد. نگه داشتن عکس تو را می گویم. فکر می کنم که این خاصیت مرگ است که آدم ها را با هم آشنا می کند، به هم نزدیک می کند. حالا این طور شده که وقتی دلم برای مادربزرگم تنگ می شود بعدش هم چهره ی تو می آید سراغم. مردن تو ضرورت بود؟ دو هزار و پانصد سال است که کسی نمی داند مرگ چیست. همه ی آدم ها در مورد مرگ اعتقادی دارند ولی همه اش در حد یک تئوری است. به هر حال من نمی دانم مردن تو یک ضرورت بود یا نه. آن قدرها هم نمی شناختمت که در اندوه نبودنت جانم به لبم برسد یا مثل فوت مادربزرگم آن قدر شوکه بشوم که بدنم جواب ندهد. ولی بهت نزدیک تر شده ام. مثل بقیه ی بچه ها. تو که مردی همه گریه کردند. به عکس هایت نگاه گردند، به پدرت فکر کردند و گریه کردند. بی آن که یادشان باشد هیچ کداممان آن قدر ها با تو دوست نبودیم. و همین شد که ما به هم نزدیک تر شدیم. و حالا داریم فکر می کنیم که باید بیشتر باهم باشیم و یادمان نرود دوست بوده ایم. اما من یادم هست که سه سال پیش هم که هم مدرسه ای ام مرد ما همین احساس را داشتیم، ولی یادمان رفت. به خودمان گفتیم دیگر باید زندگی کنیم و کنار هم باشیم که ممکن است هر لحظه جانمان از تنمان بپرد. یادمان رفت. حالا هم من می دانم سالگردت نشده ما یادمان می رود. نمی دانم چرا بعد از مرگ نزدیکانمان توهم می زنیم که فرق کرده ایم. فرق کرده ایم اما نه در طول زمان، بلکه در لحظه. و این تأثیر در لحظه تکه تکه مان می کند. همین می شود که بعضی شب های تابستان می زند به سرمان و زمان از دستمان در می رود و فکر می کنیم اگر دوباره کسی بمیرد چه. اصلا آن ها که زنده مانده اند کجایند و چه می کنند؟ حال و روزشان خوب است؟ نمی دانیم و نمی پرسیم و بعد هم یادمان می رود.

***

ببین ری را ممکن است تو هم بمیری. من هم ممکن است بمیرم. و آن قدر مرگ را نادانیم که دیگر ترسی هم ندارد فکر کردن به نبودن. تو فکر می کنی مرگ بال پروازت است. من فکر می کنم مرگ نقطه ای است آخر خط. و تمام... بهش فکر کرده ای؟ شاید. اما من گاهی به مرگ فکر می کنم و یادم هست آن روز سپیده دم که ریه هایم کار نمی داد و نفسم در نمی آمد و از خواب پریدم و محکم کوبیدم توی قفسه ی سینه ام که «فقط» نمیرم، ترسیدم. ترسیدم که نباشم و صبح نباشد و موسیقی نباشد و عشق نباشد و دغدغه نباشد و درگیری نباشد و زندگی نباشد و ... . تو چند بار مرگ را در دو قدمی ات دیده ای؟ من یادم می آید یک بار که بچه بودم داشتم توی دریای چابکسر غرق می شدم و آن قدر دست و پا زدم و آب را اشتباهی نفس کشیدم که «فقط» نمیرم و بعد تسلیم شدم و خیره شدم به انوار آفتاب و دانه های سرگردان شن و بعد نجاتم دادند. ما فکر می کنیم که نمی میریم؟ نمی دانم. مرگ ترسناک نیست ولی مردن آدم را می ترساند. چون نمی دانیم چه می شود. نه می دانیم بال پرواز است یا نه و نه می دانیم نقطه ی آخر خط است یا نه. این ها را فقط به خودمان می گوییم. تو می میری ری را. ولی حالا؟ نه.

***

به نامت، سلام

حال من خوب است. زنده ام. دلم زنده است. دستانم زنده اند و نگاهم هنوز می درخشد. به تو فکر می کنم. تو و تصویر روشن بودنت که «ما» را نگه داشته. این روزها عجیب به نوشتن فکر می کنم. تو که هستی به نوشتن فکر می کنم. انگار نوشتن انتحارمان را سرکوب می کند. ما به لطف تو زنده ایم به نوشتن و خواندن. اصلاً نگران نباش. قدم هایمان هنوز مانده تا لغزان و لرزان بشوند و نگذارند برسیم به... ، به نقطه.

من این جا نشسته ام زیر این سقف صاف سفید و خیره شده ام به تصویر ثابت جلوی رویم. تلویزیون دهه ی 60، میز تحریر، تصویر چخوف، شمع هایی که شادی به خانه ی ما هدیه داد، میز اتو، دار قالی کوچک فلزی شکیبا و فرش هشتاد در هشتادِ مربع-مربع اش، کلاف های در هم گره خورده ی کاموا، کاغذهای طراحی، کتاب درباره ی تئاتر برشت، سینی قرمز و فنجان های خالی با ته مانده ی چای، کاسه ی کوچک خرما، پنجره ها، پرده های دودزده، آسمان صاف خرداد، ماه تقریباً کامل، توری پاره، ساختمان روبه رو و خانه ی کبوترهای روی پشت بامش و همه ی جزئیات ریزی که نوشتنشان بیشتر از نگاه کردنشان به آدم کیف می دهد. و تو را «احساس» می کنم که مثل نسیم ناخودآگاه آخر شب تابستان توی خانه ی من در جریانی، مثل آواز، مثل کلمه هایی که روی کیبورد می نشینند.

ما زنده ایم به این «ما» و این حرف ها آنقدر بیرون از ذهنم و روی کاغذ کلیشه می شوند و عشق را به باد ناسزا می گیرند که نباید باشند ولی نمی شود ننویسم.

***

موسیقی:

Opening Image - Arve Henriksen

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 15:07

صفحه بندی