رسمه که توی تیر و مرداد هر سال یه بار بارون پاییزی بیاد.
می گن بالای سر تو رو غبار گرفته، از چشمات اشک میاد، نفست گرفته، آبی نمی بینی، خاکستری نمی بینی، قطره ها رو نمی شنوی، سایه ات سنگین شده مث صدات.
من اما زیر بارونم، باد جیگرمو خنک می کنه، دنیام وسط تابستون دست از جفای داغش برداشته.
پ.ن: یه نفس بکش، تا «سه» بشمار، «یه» بار دیگه بیا ببینمت که «سه» ساله داری بار یه سوءتفاهم مسخره رو به دوش می کشی.
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام