خرید بک لینک

من هنوز کنج خانه نشسته ام و به مرگ فکر می کنم. پشت پنجره دنیا به دنبال دُمش دور خودش می چرخد. من دنیا را نگشته ام. من تمام دنیا را نگشته ام و هنوز ذهنم را تصاویر انتنزاعی و ایده آل پر می کنند. جاده، آسمان صاف کویر، رأس الجدی، کمربند لعنتی راه شیری دور سرم و تمام ترک های زمین روی تنم. زمان هم مثل یک مفهوم انتزاعی کش می آید و در هپروت تاریک و عمیق ذهنم گم می شود. من می گویم کسالت، تو می گویی ملال. من می گویم خستگی، تو می گویی تنبلی. حق با توست. من هنوز توی سرم ابرها جمع می شوند، رعد و برق می زند، برف می بارد، یخ می زند، آفتاب در می آید، باد سردی می وزد توی وجودم، رد می شود، آفتاب غروب می کند، ماه در می آید، می خوابی، بیدار می شوم. مثل یک کابوس بچگانه می شود همه چیز و من پدرم را از ته دل صدا می زنم ولی او نیست. طوری نیست که انگار هیچ وقت نبوده است و همه چیز غریبه می شود. گفته بودم اول کفش همه را می بینم. نگفته بودم بعد دست ها را می بینم و بعد چشم ها. توی کابوسم آدم ها فقط کفش و دست و چشم می شوند و پرده ی سیاهی می افتاد روی تاریکی من.

- ببخشید، شما می توانید مرا از این درد روده هایم که توی هم می پیچد نجات دهید؟

- متأسفانه... شما...

پ.ن:

So far from home, do I know I’m not alone?

Dad... nothing could tell the power of your smell…

But the sun will rise and tears will dry... right?

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت: 0:30

صفحه بندی