باخته بود.
توی اتاق تاریک با آن همه پوستر بی معنا روی دیوار، نشسته بود کنار پنجره ی رو به حیاط کوچک و باغچه ی خشکیده، سیگاری بین دو انگشت دست چپش گرفته بود و خیره شده بود به حلقه ی دور انگشتش که دیگر آیینه ای نبود، کدر شده بود.
وقت درگیر شدن با مرداد و ماه کامل و اعداد مبهم نبود. دستی بین موهای کوتاه سیاهش کشید و باز خیره شد به حلقه ی کدر.
حلقه ای که دیگر نبود.
مرد خسته ی تنها... آبی برایش رنگ نمی شد انگار.
باخته بود به شب.
برچسب: باز شبی مهتاب,باز شبیه شب بارانی ام,شبی باز ازان کوچه گذشتم,بی تو باز شبی,باز یه شبی,باز عشقم زد شبیخون,بی تو باز شبی از,
نویسنده: النا نیکنام