خرید بک لینک

هوا گرگ و میش بود و سرد؛ سرد بهمن ماه شمال. دریا تازه مدّش تمام شده بود و نم دلنشین شن و ماسه ی دم ساحل، جان می داد برای پابرهنه تنها قدم زدن و نفس عمیق کشیدن و نگاه کردن به آسمان. پاچه های شلوارم را بالا زدم و کفش هایم را در آوردم. قدم زنان رسیدم به ساحل. موج ها آرام و بی آزار می آمدند و می رفتند. چشم هایم را ریز کردم و به لباسی که کمی دورتر دم ساحل افتاده بود و داشت خشک می شد نگاه کردم. لباس آبی بلند توی باد تکان می خورد. نزدیک شدم. باد که آرام گرفت، پیکر ضعیف تو توی لباس شروع کرد به لرزیدن. تو بودی که بی جان و یخ کرده توی آن تکه لباس آبی بلند افتاده بودی کنار ساحل زخمی بهمن ماه ساری. موهای کوتاهت رنگ تیره ی کدری داشت. مثل قبل تابناک نبود. نشستم و به صورت رنگ پریده ات نگاه کردم.

- چرا همیشه همه چیز به تو ختم میشه؟

لب هایت خشک شده بود. نمی توانستی حرف بزنی؛ می فهمیدم. چشم هایت را به زور باز کردی. چشم های سیاه وحشی ات خاموش شده بود.

- [خندیدم] تو که هنوز همون شکلی... .

لبخند بی جانی زدی و چشم هایت را بستی. یک دفعه ترس مُردنت تا مغز استخوانم را سوزاند، مثل حرف هایت وقتی اراده می کنی مثل مار نیش بزنی به جان آدم. ری را...

- [فریاد زدم] ری را! [مکث] ری را...

مثل همان روز اول که پیدایت کردم و صورتت را درهم کشیده بودی و با نگاه وحشی ات خیره شده بودی به تخته شاسّی و مداد کنته ام. مثل همان روزی که باران وحشانه می بارید و تو می خندیدی و می رقصیدی و شعر می خواندی. مثل همان روزی که توی حاشیه ی کتابم نوشتی لاشه ی عاشقی ام سگخور نامردی تو! مثل آن روزی که از دستت فرار کردم و آنقدر تابستان را راه رفتم و خیانت را هجی کردم که هوا سرد شد.

- [فریاد زدم] ری را! ری را!

تو امّا افتاده بودی کنار ساحل یخ زده ی بهمن ماه ساری. دور لب و دهانت تاول زده بود. چشم هایت را بسته بودی و لب هایت کبود و خشک شده بود. تو بی جان و خسته و تنها ترین تنهای جهان بودی؛ و من زانو زده بودم کنارت روی زمین نم کشیده و نامت را فریاد می زدم. نامی که نمی دانستی چقدر گرم و رقیق و سبکبار بود... .


پ.ن: تاریخ... .

برچسب: ری را نام دختر,ری را,ری را سید علی صالحی,ري را,ری را به چه معناست,ری را نیما,ری را سهیل نفیسی,ری را یعنی چه؟,ری را عباسی,ریرا کیست, نویسنده: النا نیکنام تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 8:31

صفحه بندی