امسال کمتر نوشتم. یعنی دیگر جادوی غم انگیز تاریخ های خاص روی سرم خراب نشد که بخواهم دست به دامن کلماتی شوم که می دانم گنجایش زیادی برای انتقال احساسات آدم ندارند. بماند که مخاطبی هم نبود. می گویم دردی روی سرم خراب نشد، نه که صرفاً آسوده باشم، نه. لحظه هایم سرشار بود... سرشار... .
پاییز آمد و عشقش را نثارم کرد، یلدا را کنار دستم نشاند و رفت و بعد پادشاهی زمستانِ قافِ عزیز تر از جانم... همه چیز آنقدر عجیب و جادویی بود که انگار من بالاخره خانه ام را پیدا کردم. می گویی "کجاست خانه ی باد؟" ، باد که خانه ندارد... دارد! عجیب هم دارد. و به عشق قسم که بیست و دو ها دست از سرم برداشتند، دوزخی در کار نبود، زندگی سیلی نخواباند زیر گوشم و روزهایم خاکستری نبود و من به جای غم، عاشق ایده ی فرازمینی عشق شدم. با زندگی آشتی کردم. پدرم را دوست داشتم، مادرم را دوست داشتم و دست از شمردن "روزهای باقی مانده" کشیدم!
من آدم رمانتیکی نیستم. نگویم بدبین، ولی واقع بینی را خوب یاد گرفته ام و هنوز هم صفحه ی اول سررسیدم هر سال می نویسم " این چه رازی ست که هربار بهار با عزای دل ما می آید؟" و صدای حریق خزان را می شنوم و پاییز را مؤمنم ولی به عشق قسم که فهمیدم زندگی ارزشش را دارد. زندگی ارزشش را دارد و نیازی به حواس پرتی و سرگرمی نیست، حقیقت مثل خون در رگ های همین زندگی فلاکت بارمان می دود و گونه هایمان به لطف همین زندگی سرخ است.
و این امید لعنتی...
من تک تک لحظات این تاریخ سنگین و سهمگین را مؤمنم! و به عشق قسم که من سخت به زندگی نشسته ام!
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام