یادت هست... ری را؟ من توی چله ی تابستان، از تو دلگیر و از چشم های او دریده شده بودم و هیچ نمی دانستم اگر آفتاب بی امان می تابد و دل هایمان را می سوزاند و رودخانه ی زیر پل آذر هم سال هاست رنگ سیرابی به خود ندیده، همه اش به خاطر خودمان است.
از تو که پنهان نیست؛ من با آن مانتوی بلند سیاه، توی چله ی تابستان، عزای یک عمر ندیدن و نخندیدن را به جان خریدم و آسمان هم جفا کرد... درخت ها و زمین و زمان جفا کردند... . تا پل آذر از وسط کویر قدم زنان رفتم تا اینکه نفسم یاری نکرد. خسته شدم... . تو که دیدی ری را... .
سرم روی زانوی تو بود. شعر می خواندیم و تو میان امواج پریشانی گیر کرده بودی. توی چله ی تابستان کیست که کاپشن و شال بپوشد؟ بخیل شده ایم. زمین نمی چرخد. دستمان بند هیچ جا نیست. زیر پاهایمان زمین، لجن می شود، خاک هم جفا می کند. کم شده ایم. کم آوردم ری را... سایه ات سبز بود و گرم. چه شدی...؟
ری را... روی کاشی شکسته نشستی، نگاه کردی، پر زدی رفتی. سایه ات سبز... چله ی تابستان می باریدی که دم از دمم ببری؟ بی رحم... .
کاش توی هجای آخر آن وزن عجیب گیر کرده بودیم. هجای ت. هجای الف و ت. آخ ری را... من خالی ام. آخرین جرعه را تو بنوش.
کیست که نداند؟ گرم بخند... .
پ.ن:
And time is speeding by
The transience of time
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
تاريخ: چهارشنبه
21 مهر
1395 ساعت: 8:31