گفتم "من اگه دختر تو نیستم پس چی ام؟"،
گفت "سنجاقکا دختر منن، تو نوشینی."
گفتم "نوشین تو؟"،
با خنده ی شیرینش که قند در دلم آب می کرد گفت "آره."
من هم گونه ی نرم ابریشمی اش را بوسیدم و بالاخره گذاشتمش روی زمین. دستی به سرش کشیدم و موهای روشن و لختش را مرتب کردم و خداحافظى کردم. ساکم را برداشتم و رفتم توی ماشین. با پدرش آمد سر کوچه بدرقه ام. فرمان را چرخاندم سمت خیابان و رفتم. دست تکان داد توی آینه، دست تکان دادم برایش.
از توی جیبم تکه لواشکی که خودش داده بود بهم برداشتم و خوردم. خیره به جاده، موزیکی گذاشتم و با لواشک چسبیده به سقف دهانم شروع کردم به خواندن.
گل هام توی خانه منتظر بودند.
پ.ن: به سنجاب توی کارتون باب اسفنجی می گفت سنجاقک.
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام