تمام شد؛
موسیو الف ت یک جایی نوشته بود جایی که نویسنده نقطه-ویرگول می گذارد، می تواند جمله را تمام کند ولی مکث می کند، ویرگول را می گذارد و داستان را ادامه می دهد. پس من هم ته جمله ام نقطه-ویرگول گذاشتم.
تمام شد؛
چون دلم نمی خواهد تمام شود. تمام شدن آدم را می اندازد توی یک خلأ سرمه ای رنگ عمیق. یک جایی که تاریکی تکلیفش مشخص نیست. یک جایی که آدم بر خلاف طبیعت تابع قوانین فیزیکش، در طول زمان کش می آید. یک جایی که خاطره هات دائم مرور می شود و سرت سنگین می شود و اگر حواست نباشد دورت را دیوار می کشی و هوس شراب تلخ مردافکن می کنی.
تمام شد؛
چون تو گفتی صبر، تحمل. چون تو نقطه ی کوری برای یأس. چون هرچه هم منطق تیزی اش را فرو کند تو گرده هامان بازهم دلمان گرم است به خنده هات و شوخی هات و حتی اعتراف به زوال نهانی که جبرش را نمی پذیری.
امان از یاد...
تمام شد؛ ما خداحافظی کردیم و تو رفتی آنجا و ما برگشتیم به سرمه ای عمیق سرد.
تمام شد... تو تمام نشو... چشم هات را نبند، گرم بخند، بمان.
11 دی ماه
زمستان 95
اتوبوس انقلاب
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام