خرید بک لینک

یک قطره گرد نبض دار، از زیر استخوان بینی اش تا توی گودی چشم ها و زیر استخوان پیشانی اش حرکت می کند و نزدیک فرق سرش پخش می شود توی سطح. و بعد از چند لحظه ی کوتاه، یک قطره ی دیگر. درد میگرن اخیراً این شکلی عذابش می دهد؛ قطره مانند.

غروب است. نشسته روی نیمکت سنگی اریب جلوی عالی قاپو. همان کاپشن سرمه ای قدیمی پدر، همان جین، همان بوت ها، همان شال و همان موها منتها این بار خیلی بلند تر.

-ببین، من اشتباه کردم... .

این را با صدای ضعیف و سرما خورده اش می گوید و بینی اش را بالا می کشد و خیره می شود به گنبد زرد یخ زده ی آن طرف حوض.

-من همیشه ی خدا سخت ترین راه رو انتخاب می کنم. می فهمم خودم! کی می دونه تهش چی میشه؟ سخت می گیرم.

باز بینی اش را بالا می کشد و این بار بعد از اینکه موهای توی صورتش را با دستش پشت گوش چپش جمع می کند، خیره می شود به آسمان.

-خسته ام. [مکث] روی این دریای تند و تیره و سنگین...

یک دستمال تا خورده از جیبش در می آورد و بینی اش را پاک می کند.

-همه اشتباه می کنن. منم اشتباه کردم. ولی کدوممون پشیمونیم؟

سرش را تکانی می دهد و دستمال را توی جیبش می گذارد.

-تهش که چی اصلا؟ [پوزخند] تو رفتی. همه رو ول کردی و رفتی. هیچ می دونی بودنت چقدر مهم بود واسمون؟ ما با تو بزرگ شدیم. با تو فهمیدیم آسمون همه جا واقعاً همین رنگه. دل کندیم از آرزوی رفتن؛ رفتن همه چیزو خراب می کرد. موندیم. صبحمون با اشتیاق کتابای مشروطه و تاریخ ایران شروع می شد، شبمون با چخوف و اونیل تموم می شد. ما با تو یاد گرفتیم هرکسی حق نداره حرف از تئاتر بزنه. [مکث] ولی رفتی... گفتی صبر کنیم، گفتی کنارمونی، ولی نیستی... . تا حالا کسی ولت کرده بره؟

[سکوت]

-ما تشنه ی فهمیدنیم، دیدی که بودیم و هستیم. گفتی از بهتریناییم. یادته؟ [مکث] حالا دلخوشیمون شده دو ساعت شنبه و یه ساعت دوشنبه که بعدشم غصه می خوریم که چه حیف بود جمعه هامون... یادته گفتی دوستاتیم؟ یادته چجوری از ته دل سعی می کردیم هرچی می شد کنارت باشیم؟ تو نور امیدمون بودی، دوستت داشتیم... ولی رفتی. جمعه ی خشک و خالی اول خیلی دلگیر بود. بعدش دیگه باور کردیم ممکنه نخوای باشیم. می فهمی عمق ناراحتی رو؟ گفتی خسته شدی، نمی تونی دیگه، می خوای به خودت برسی. گفتیم حق داری. ولی ما چیکار کرده بودیم جز بودن کنارت؟ بقیه از پشت بهت خنجر زدن، بقیه رو سیاهت کردن، بقیه ناجوونمردی کردن، ما که بودیم... .

[سکوت]

- پیش داستانه همه حرفام؟ [مکث] آخه انگار هیچکدوم رو نمی دونی... .

دستی توی موهاش می کشد. چشم هاش پف کرده و قرمز شده. دستمالش را از جیبش در می آورد، باد دستمال را روى زمین می اندازد.

هوا تاریک می شود. جز سایه های مانده ی مردم چیزی روی زمین سنگی نقش جهان نمانده. باد سرد و خشک هر شب پاییز اصفهان دور میدان می چرخد به جای درشکه ها.

برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 13:34

صفحه بندی