دلش پر زده بود برود زیر تاق بلند گهواره ای بازارچه ی کوچک و دنج نزدیک شیخ لطف الله، خیره شود به ابرهایی که طره های تابناک آفتاب را از روی آسمان کنار می زدند. و آنقدر نگاه کند که رنگ آسمان کبود شود و ابرها سربی و نارنجی. همه بروند پی زندگیشان و دور میدان خالی شود از آدم ها و نقش جهان منعکس شود توی چشم هایش... .
گفت: یادت هست کبوتر ها را که پر می کشیدند در مسیر نور غروب های خاموش؟
گفتم: ما کلاغ ها را خوب می شناختیم. باد رفیق من بود و آن ها رفیق تو.
گوش کن... من خوب می دانم ما بخت آزمودیم در آن شهر و بعد با یک چمدان زهوار در رفته رفتیم سوی راه خودمان. من توی خیابان های سربالا گم شدم میان دود و تو دفن شدی در قلب یخ زده ی شهر خاموش... ولی رفتنمان رفتن بود. و شاید همه مخالف باشند ولی... هیچ رفتنی را بازگشتی نیست.
برچسب: the water has no memory meaning,she said the water has no memory,
نویسنده: النا نیکنام