به موسیو گفتم: «در این لحظه از خاطراتی که تا ده سال دیگه به قبلی ها اضافه می شن و بعضی شبا از پا درم میارن می ترسم.»
گفت: «باید قلبتو در بیاری. به من اعتماد کن. به جاش بهتره از آلزایمر بترسی دختر جون. خاطره ها هر جوری باشن تو هستن، تا هستن تو معنی می دی، چه تلخ چه شیرین. دیدگاه دل خوش کنکی ه. به قول ویلی لومان گوه به این زندگی! من عاشق این دیالوگم.»
من نمی دونم کجای کار همیشه می لنگه. نمی دونم چرا همیشه باید یه جای کار بلنگه. چون مثلاً ایده آل گراییم؟ یا باید همیشه غر بزنیم؟ یا چی؟
ببین موسیو، من خیلی وقته با کسی حرف نمی زنم. منظورم اینه که دیگه دنبال این نیستم که یکی بشینه حرافمو گوش کنه و یا همدردی کنه و یا راه حل ارائه بده چون همیشه جمله ی امین به ذهنم می رسه با این که خودش نمی دونه چی گفته " دنیا خیلی بزرگ تر از یه پرتقاله! ". دنیا بزرگ تر از خواسته ها و رویاهای ما است. زندگی هم گوهه واقعاً ولی حالا که مجبوریم باشیم، این که یه گوشه ی کوچیکش مال ما ست، شانس آوردیم. از طرفی مرکز و محور کل دنیا هم نیستیم که اونقدر ها نگران اتفاقات دور و برمون باشیم. ببین موسیو، خوشبختی به شکل شعارگونه ای خلاصه شده تو جزئیات، درک کردنش سخته. واسه منم سخته. هر چی آدمای نزدیک بهت کمتر باشن، همه چیز آروم تر پیش می ره. هر چی عمق روابط بین تو و او آدم های کم بیشتر باشه، جزئیات قشنگ بیشتر می شن. واسه همینم فیلسوفا خیلی وقتا اشتباه می کنن؛ فیلسوفا کلیّت رو تعریف می کنن - البته به استثنای تعداد کمیشون - واسه همین باختن.
موسیو، خوشبختی تلخ زندگی ما همین یه نفسی ه که میاد و میره.
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام